|
""میندیش که می توانی عشق را هدایت کنی ٫ زیرا اگر عشق ٫ ارزشمند بیابدت ٫ هدایتت خواهد کرد "" جبران خلیل امروز اتفاق جالبی برام افتاد البته این چندمین باره که این اتفاق در مورد این آدم برام می افته فکر میکنم وقتی احساسات دو طرف واقعا پاک و بی ریا باشه و خالص و صمیمی این میشه که وقتی به هم فکر میکنید همدیگر را جذب میکنید امروز صبح توی ماشین به یاد یک دوست قدیمی پاک افتادم که واقعا از صمیم قلب دوستش دارم همیشه کنارم بوده و واقعا حرفهاش از صمیم قلبش بوده بدون ریا و دروغ و تزویر و............... و برام خیلی عزیزه خیلی داشتم بهش فکر میکردم گفتم امروز براش پیام بفرستم و حالش و بپرسم چند وقتی هست که ازش خبر ندارم اما بعد گفتم ولش کن شاید براش بد بشه اما توی اداره اتفاقی افتاد که خیلی به نظرم جالب بود تلفنم زنگ زد و پشت خط همون دوست عزیزم بود همونی که صبح به یادش بودم وقتی صداشو شنیدم خیلی خوشحال شدم اصلا شوکه شدم باورم نمی شد جا خوردم گفتم وای خدای من مگه ممکنه که احساس دونفر آدم این قدر نسبت به هم بی ریا باشه مگه ممکنه دونفر آدم اینجوری همزمان به هم فکر کنند که اینجوری همدیگر رو جذب کنند گفت تولدت یادت بودم اما نشد بهت زنگ بزنم عزیزم دوستت دارم قد تمام دنیا. و برات از خدا بهترین ها رو میخوام. + نوشته شده در شنبه 14 آذر1388 20:47 توسط n |
این مطالب از کتاب دولت عشق مرا دگرگون ساخت و باعث شد مثل آن گفته ها عمل کنم در آن نوشته بود ""وقتی دیگران آزارتان می دهند یا نومیدتان میکنند معنایش چیست؟ آنها نیز فرزندان خدا هستند روح آنها توجه و دعای خیر ما را می جوید اگر برای آنها برکت و آمرزش بطلبیم دیگر آزارمان نمی دهند از زندگیمان بیرون می روند و خیر و صلاحشان را جایی دیگر می یابند "" خیلی به دلم نشست و از همان لحظه شروع کردم به بخشیدن تک تک آنهائی که آزارم داده بودند شاید در این بین به یاد کسانی افتادم که سالها از آزارشان گذشته بود اما وقتی داشتم فکر میکردم همه آنها جلو نظرم می آمدند همه را بخشیدم و برای تک تکشان دعا کردم و خیر خواستم و طبق گفته کتاب بازهم باخود گفتم "" من آزادانه تو را عفو میکنم و می گذارم به راه خود بروی و دست از سرت بر می دارم یقین دارم هرجا هستی خوشبختی و به هر کجا که بروی عالیترین عطایا و موهبتها را می ستانی "" و به این نتیجه رسیدم که هرکس که با عشق الهی متحد شود اندکی از بهشت را در زمین می آفریند دیدم که با عشق ورزیدن میتونی به نتیجه برسی با تخلیه خودت از تمام کینه ها میتونی به نتیجه و امروز اثر این همه لطف و برکت را دیدم
+ نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388 16:49 توسط n |
امروز بازهم ساعت ۱۱ صبح شد و وقت رفتن رفتن اونی که بسته به جونم و وجودمه دوباره او رفت و من تنها در نبودش اشک ریختم اما این بار بر عکس او هم برای رفتنش اشک ریخت برایم تازگی داشت حس غریبی بود نمیدانم چرا گریه کرد چرا نمیدانم چرا این بار رفتنش برایش غمگین بود من همیشه اشک میریزم اما در جائی که او نبینه این بار هم همین کار را کردم اما او او این بار جلو چشمانم اشک ریخت نمیدانم این زمان لعنتی کی تمام میشه من پارتی ندارم من جز خدا کسی را ندارم تا کمکم کنه تا بتونم اورا در کنارم داشته باشم نمیدانم تنها توکلم به اوست همیشه از او خواستم و میدانم کمکم میکنه میدانم زندگی دسته جمعی خیلی سخت و ناراحت کنندست اما چاره چیست برای آینده باید جنگید باید صبور بود باید تحمل کرد آینده اذان ماست باید در به وجود آوردنش بکوشیم عزیزم کمی دیگر تحمل کن حتما درست میشه میدانم درست میشه نمیدانم به او چه گذشته که آن همه صبر را در هم شکسته هیچ وقت نشنیده بودم از چیزی ناراحت باشه اما این بار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدانم چی شده نمیدانم تنها از خدا خواستم نگهدارش باشه اورا دوباره امروز به دست او سپردم گفتم میدانم همیشه همراهشی اما حال که من نیستم بازهم مثل همیشه و بیشتر از همیشه نگهدار و پرستارش باش
+ نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388 17:5 توسط n |
ببخشید نمیخواستم این چیزها را بنویسم چون دوست ندارم کسی با خواندن این مطالب دلگیر بشه اما به شدت هواش و کرده بودم و مجبور به نوشتن شدم. چقدر جای تو اینجا خالیست همه جا همه جا تنها یادگاری از توست نمیدانم چرا رفتی نمیدانم اینجا هوا به شدت سرد شده و کمی باران هم میبارد آنجا چی؟؟ تو برایم بگو آیا آنجا هم هوا بارانی است یا نه باران آنجا زیبا تر از اینجاست اینجا آدمها از هم دورند و فاصله بینشان بسیار است آنجا چی؟ برایم بگو همه کنار هم هستید ؟؟ همدیگر را میبینید؟؟ نمیدانم من بسیار دلتنگتم و آرزوی دیدارت را دارم تو چی؟؟؟ آیا تو هم دلتنگ من هستی؟؟ نمیدانم نمیدانم تو که با کسی کاری نداشتی تو که همیشه سرت به کار خودت بود تو که همیشه سرشار از محبت بودی چرا آخه چرا تو؟؟/ چرا خدا تو را انتخاب کرد؟؟ نمیدانم نمیدانم صلاحش در چی بود تنها خودش میداند و بس ماهم رضائیم به رضای او و کاری نمیتوانیم بکنیم تنها این را میگویم که دوستت دارم به اندازه تمام دنیا و هرگز فراموشت نمیکنم اصلا به اینکه تو برای همیشه از بین ما رفتی فکر نمیکنم چون این محاله تو در یاد ما و در قلب ما همیشه هستی دوستت دارم دوستت دارم
+ نوشته شده در جمعه 6 آذر1388 17:29 توسط n
امروز فهمیدم که من چه قدر خوشبختم و چه گنج بزرگی دارم دوستان مهربان و دوست داشتنی دارم که واقعا مانند یک گنج گرانبها هستند که باید در نگهداریشون بسیار کوشا باشم امروز فهمیدم من چقدر ثروتمندم و چقدر دوست دارم دوستانی مهربان گرم و صمیمی امروز فهمیدم که نباید اجازه بدهم افکار دیگران من را خشمگین کنه چون من دوستانی دارم که تمام خلا ها را پر میکنند دوستانی بسیار مهربان دوست داشتنی همه آنها را از صمیم قلب دوست دارم فرناز زیبا با خنده های همیشگی اش صبای مهربان و دوست داشتنی خودم آقای نریمان عزیز با افکار مثبت آرش مهربان که همیشه آرامشش انسان را آرام میکنه پویای خوب و دوست داشتنی سهند مثبت اندیش که همیشه حتی کادوهاش هم نکات مثبت دارند واز همه مهمتر پسر گلم که همیشه همراه و کنار مادرش هست و به اندازه همه دنیا دوستش دارم و همه دوستانی که شاید نامشان را نمیدانم همه آنها را دوست دارم و خدارا برای داشتنشان شکر میکنم. و ................... خدایا بابت تمام لطفهایت متشکرم + نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388 20:54 توسط n |
اگر به خانه ی من آمدی"...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم ، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم ! + نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388 13:14 توسط n |
امروز فهمیدم که برای رسیدن به هدفم برای رسیدن به آرامش باید بجنگم نباید کور و کر باشم باید بجنگم نباید اجازه بدم دیگران روم تاثیر بگذارن تا به هدفشون برسن باید خودم باشم باید برای رسیدن به آنچه که حقمه بجنگم جنگیدم با سماجت با تلاش و بالاخره دارم به هدفم میرسم اورا رها کردم اورا که مدام آزارم میداد رهاش کردم گذاشتم در افکار پوچش بمونه دیروز فهمیدم اون هیچی نیست از خودش اراده نداره یه عروسکه خیمه شب بازیه که دیگران میچرخوننش پس چرا باید بگذارم یک چنین کسی روی افکارم تاثیر بگذاره باید رهاش کنم و برای رسیدن به آرامشم بجنگم برو به جهنم یا نه برو به بهترین جا شاید بتونی یاد بگیری که محبت کردن یعنی چی من که نتونستم تغییرت بدم من که نتونستم محبت را بهت بفهمونم من که نتونستم با آرامشم آرامت کنم امیدوارم روزی برسه که بتونی روح آشفته ات را آرام کنی برو فقط از جلو چشمانم برو تا هیچ وقت دیگه نبینمت نمیخوام باز با دیدنت درونم بهم بریزه البته نه من دیگه بهم نمیریزم
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388 16:51 توسط n |
امروز هم مثل تمام روزها بود با این تفاوت که من سعی کرده بودم آرام تر باشم و خودم را با محیط اطرافم وفق بدم تلاش میکنم تا بتوانم او را تحمل کنم تنها تحمل کنم چون چاره ائی جز این ندارم نمیتوانم او را تغییر بدم پس سعی میکنم خودم را عوض کنم میخواهم مثل یک سنگ باشم سرد و بی روح و بی احساس مثل یک دریا آرام و نگذارم تا بادهای روزگار خشمگین و طوفانیم کنه میخواهم مانند بقیه بزنم به بی خیالی شاید اینجوری بهتر باشه به من چه که دروغ میگه به من چه که کاراش درست نیست به من چه که مدام از دیگران سو استفاده میکنه و به من چه که......... من باید خودم باشم تنها اجازه ندهم تا محیط روم اثر ناخوشایند بگذاره باید از کنارش بگذرم باید نبینمش نمیخوام ببینمش تنها راه چاره اینه باید کور باشم و کر دارم تمرین میکنم سخته اما شدنیه و من هم دارم سعی میکنم + نوشته شده در شنبه 23 آبان1388 17:1 توسط n |
میدانم باید زندگی کرد زندگی جاریست حتی اگر آنها نباشند آنها هستند ما لیاقت دیدارشان را دیگر نداریم چون جسمشان را توی این دنیا باقی گذاشتند و روح پاکشان را به آسمانها برده اند به خاطر همین ما با این جسم خاکی نمیتوانیم روح بالای بدون آلایش آنها را ببینیم میدانم او مرا میبینه حسش میکنم تمام لحظه ها که درون خونش هستم میبینمش احساسش میکنم باید زندگی کرد زندگی اکنون مال زنده هاست + نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388 7:59 توسط n |
امروز تولدم بود امروز بدون او تولد گرفتم او که هر سال از چند روز جلو تر در تدارک این روز بود اوئی که حتی قبل از رفتنش یک روز قبل از ژروازش به من زنگ زد و نگران بود که برای تولد غزال چکار میخواهم بکنم نمیدانم جاش در بین ما خیلی خالیه دارم سعی میکنم تا با این موضوع کنار بیام اما خیلی برام سنگینه در همه جای زندگیم نشانه ائی از محبت هاش هست هر گوشه را نگاه میکنم اثر ژائی از او میبینم دوستش داشتم خواهم داشت تا ابد عمع مهربانم روحت شاد. + نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388 15:37 توسط n |
|