تبليغاتX
باران تنهایی -

باران تنهایی

خسته ام! نه اینکه کوه کنده باشم نه ...! دل کنــــــــده ام! دل .........!

 

با شنیدن اون خبر .... بیش از بیش نبودنت را احساس کردم ..... با همه وحودم نیازت داشتم ..... دستانت را... شانه هایت را ........ و اون صدای مهربانت را ........ وقتی اشکهایم روی گونه هایم ریخت .... " تو " را می خواستم .... تا سرم را روی سینه ات بگذارم ......... و به شانه هایت تکیه کنم ........ تا ریر سنگینی آن نشکنم.........  و " تو " مثل همیشه ... آرامم کنی.... با دستهای مهربانت اشکهایم را پاک کنی ...... و با صدای گرمت بدون اینکه محکومم کنی تسکینم بدی ......... اما باز هم " تو " نبودی .... باز هم " من " تنها بودم ... تنهای تنها .... " تو " را میدیدم ... اما نمیتوانستم صدایت کنم ......  با وحودی تنها یک راهرو  فاصله بینمان بود .......... اما باز هم فاصله ها قوی تر بودند ......

از این فاصله ها بیزارم....... فاصله هایی که " تو " را از " من " دور کردند ..... از او بیزارم ..... اویی که این فاصله را بیشتر کرد........ اویی که اعتمادم را از بین برد....... اویی که با حضور کوتاهش .... " تو " را بیش از بیش از " من " دور کرد ......

و حال باید این درد را  به تنهایی با خودم حمل کنم...... بدون " تو " ..... بدون هیج کس ..... تنهای تنها........

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 13:37 توسط .....


آخرين مطالب
» حیف شد
»  آواز سکوت
» تلخ می گذرد
» خیلی دیر خواهی فهمید
» چرا آدم نمبشم
» رهایت نمیکنم
» 
» دارم حانم و میدم
» 
» وداع برای همیشه

 Design By : Pichak